قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ ....... قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري !!!
خدایا، به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری، بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست! « دکتر علی شریعتی» باید دنبال شادیها گشت!! فردریش نیچه جبران خلیل جبران کفتار را به کفتر تبدیل می کند... باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست.... نان را از هر طرف که بخوانی نان است!! قیصر امین پور زندگی من عصر جمعه ای بود که باد بادک بر دوش روی بام رفتم و گفتند به جرم کودکی باز گرد و بادبادکم راگرفتند!!!!!! نقطه باشد پایان یا که حتی- بن بست. نقطه یعنی سکو و پریدن در اوج نقطه یعنی وسعت. نقطه یعنی اغاز یک شروعی دیگر نقطه یعنی- بنویس از سر خط . دکتر شریعتی به شوري کدامين بخت خزر مي شود اشکهايتان؟ ماهيان خنگ.......... ! هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد! ................من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه.. ..........یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک! گر بدین سان زیست باید پست........ .........من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را نیاویزیم ... ..................بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست! ![]()
![]()
![]()
ندیده ای که حباب،
به یک تلنگر باد،
به چشم هم زدنی،محو میشود ناگاه؟
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار،بر این موج خیز می گذرد...........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی خوام بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد...
گلویم سوتکی باشد
به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را
در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را..
![]()
قلاب ها علامت کدام سوالند که پاسخشان مي شوید؟
!![]()
مردم دورش جمع شده بودند و هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيش تر مي خواستند . توي بساطش همه چيز بود !
غرور ،حرص ، دروغ ، خيانت ، جاه طلبي و غيره .
عده اي تكه اي از قلبشان را مي دادند! . بعضي پاره اي از روحشان را! بعضي ها ايماشان را مي دادند و بعضي ها آزادگيشان را! شيطان مي خنديد!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
فروغ فرخزاد![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


