شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند. هرچه را آغاز و پايانی است٬ حتی هر چه را آغاز و پايان نيست هيچ راه بازگشتی نيست!بی کران تا بی کران! امواج خاموش زمان جاريست زير پای رهروان خوناب جاريست نيمه راهی طی شد اما نيمه جانی هست ........ باز بايد رفت تا در تن توانی هست باز بايد رفت راه باريک و افق تاريک٬ دور يا نزديک................ بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستم چشم گریان پا در بند دل تنگ قطره ابی دیدم گفت راه خاطره گم کردم گفتمش با من باش..... راه را طی کردم جاده ای در پس افاق دلم می دیدم گفت راه خاطره گم کردم گفتمش با من باش.... داشتم می رفتم سروی اندرون صحرا دیدم گفت راه خاطره گم کردم گفتمش با من باش.... در حاشیه ی راهم قطعه سنگی خورد بر پایم و گفت: گر به شهر خاطره خواهی رفت زحمتی نیست مرا هم ببری؟ خنده ای سر دادم گفتمش با من باش..... من و اب و چمدان جاده و سرو و همان قطعه ی سنگ همه مان با دل تنگ.... کوره راه خاطره گم شده بود چشم را وا کردم سنگ و جاده سرو و قطره همگی .... رفته بدند من و ان چمدان بال و پر بسته به کنج کوره راه بنشستیم چشم گریان پا در بند دل تنگ this poem was nominated for the best poem of 2007 written by an african kid: when i born, i black . when i grow up , i black . when i go in sun , i black . when i scared , i black . when i sick , i black . and when i die . i still black . And u white fella , when u born , u pink . when u grow up , u white . when u go in sun , u red . when u cold , u blue . when u scared , u yelleow . when u sick , u green . when u die , u grey ... And u calling me colored!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



