تبليغاتX
دو استکان چای داغ
دو استکان چای داغ

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه هایی که برای زیستن تلف کرده ام  سوگوار نباشم...(دکتر شریعتی)

یادش گرامی

نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:57 توسط Quiet| |

...و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آنها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم...(حسین پناهی)
نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:11 توسط Quiet| |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا

هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش

را  می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد

..................و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو

همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم

کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه

لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود

.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:26 توسط Quiet| |

هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند... (دکتر شریعتی)
نوشته شده در بیستم خرداد 1387ساعت 14:33 توسط Quiet| |

زندگانی با همین غم ها خوش است ..

 با همین بیش و همین کم ها خوش است

زندگی کردیم و شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم.

نوشته شده در نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:22 توسط Quiet| |

حرفهای ما هنوز نا تمام...

      تا نگاه می کنی وقت رفتن است...

          باز هم همان حکایت همیشگی...

پیش از آنکه باخبر شوی ... لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود.....

آی ای دریغ و حسرت همیشگی...

ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!! (ق.امین پور)

نوشته شده در نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:9 توسط Quiet| |

بهترین ها آنهاییند... که ... می دانند که نمی دانند!!!!  لائوتسه
نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 14:1 توسط Quiet| |

من فرشته را در مرمر دیدم و آنقدر سنگ را تراشیدم .... تا آزاد شد!                                                                                                               

نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 13:58 توسط Quiet| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست