تبليغاتX
دو استکان چای داغ
دو استکان چای داغ

در جواني آنگاه که رؤياهايمان با تمام قدرت درما شعله ورند خيلي شجاعيم ولي هنوز راه مبارزه را نمي دانيم ، وقتي پس از زحمات فراوان مبارزه را مي آموزيم ديگر شجاعت آن را نداريم . پائولو کوئيلو
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:32 توسط Quiet| |

یه سوال !! لطفا خوب فکر کنین و بعد نظر بدین.........

>>کدوم بهتره : یه اقیانوس کم عمق باشی یا  یه چاه عمیق!!؟...

 

** اگر همه می دانستند که تا کنون چند بار حرفشان را دیگران به اشتباه فهمیده اند هیچ کس در جمع اینهمه پرحرفی نمی کرد! (گوته)**

 

نوشته شده در شانزدهم مهر 1387ساعت 14:17 توسط Quiet| |

   گفته می شود که بیشتر اوقات سقراط جلوی دروازه شهر آتن می نشست و به غریبه ها خوشامد می گفت.روزی غریبه ای نزد او رفت و گفت : من میخواهم در شهر شما ساکن شوم .اینجا چگونه مردمی دارد؟

سقراط پرسید : در زادگاهت چه جور آدم هایی زندگی می کنند؟

مرد غریبه گفت: مردم چندان خوبی نیستند ، دروغ می گویند ، حقه می زنند و دزدی می کنند.به همین خاطر است که آنجا را ترک کرده ام.

  سقراط خردمند می گوید: مردم اینجا هم همانگونه اند .اگر جای تو بودم به جستجویم ادامه می دادم.

   چندی بعد غریبه ی دیگری به سراغ سقراط آمد و درباره مردم آتن سوال کرد.سقراط دوباره هم پرسید: آدم های شهر خودت چه جور آدمهایی هستند؟

غریبه پاسخ داد: فوق العاده اند ، به هم کمک می کنند و راستگو و پر کارند.چون می خواستم بقیه دنیا را هم ببینم ترک وطن کردم.

سقراط اندیشمند پاسخ داد: اینجا هم همینطور است.چرا وارد شهر نمی شوی؟ مطمئن باش این شهر همان جایی است که تصورش را می کنی!

 

نکته:

ما دنیا را آنگونه می بینیم که هستیم و در دیگران چیزهایی را می بینیم که در درون ما وجود دارد.انسانی که مثبت و مهربان باشد.هر کجا برود در اطرافش و با آدمهایی که با آنها در ارتباط است جز نیکویی چیزی نخواهد دید و انسان کج اندیش و منفی باف نیز به هرکجا برود جز زشتی و نقصان در محیط پیرامونش چیزی را تجربه نخواهد کرد.از این جهت می گویند :قبل از این که نشانی ات را تغییر دهی فکرت را عوض کن...

وقتی تغییر نکنیم هر کجا برویم آسمان همین رنگ است و چه خوش گفته است صائب تبریزی شاعر شهیر پارسی گوی:

  از درون سینه توست جهان چون دوزخ                              دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

برگرفته از کتاب به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد ( مسعود لعلی)

نوشته شده در دوازدهم مهر 1387ساعت 22:5 توسط Quiet| |

دنگ... دنگ... دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذراست،

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ.... دنگ.....

لحظه ها می گذرد.آنچه بگذشت ، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد، آویزم.

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ....

فرصتی از کف رفت.قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر، وارهانیده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال.

پرده ای می گذرد ، پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

دنگ می لغزد بر رنگ .

.

.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...... دنگ..... دنگ.....

(سهراب سپهری)

نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت 17:15 توسط Quiet| |

باد ها می وزند ....و شن ها را جابجا می کنند

اما صحرا همیشه صحرا می ماند...

این است افسانه جاودانگی عشق!!!!

(دکتر شریعتی)
نوشته شده در هفتم مهر 1387ساعت 15:11 توسط Quiet| |

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراندو پنجره های اتاق باز نمی شد.نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.

نمی توانست آن را باز کند.با مشت به شیشه پنجره کوبید و هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید.صبح روز بعد فهمید که شیشه ی کتابخانه ای را شکسته است و همه شب پنجره بسته بوده است.او فقط با فکر اکسیژن - اکسیژن لازم را به خود رسانده است...! ---- اسکاول شین---

نوشته شده در ششم مهر 1387ساعت 11:33 توسط Quiet| |

موعظه یک پدر بزرگ به نوه اش: بستگی دارد به مداد چگونه بنگریم!!!.در مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان آوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی:

خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی  اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست.او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم:گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی .این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما آخر کار نوکش تیزتز می شود.پس باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

خاصیت سوم:مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا کاربدی نیست! در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

خاصیت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست.زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است!

خاصیت پنجم: مداد همیشه از اثری از خود به جای می گذارد.بدان هرکاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد.پس سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی!

برگرفته از کتاب مسعود لعلی(۵)

نوشته شده در پنجم مهر 1387ساعت 14:42 توسط Quiet| |

خدا عظیم نیست او عظمت است؛ خدا مهربان نیست او مهربانی است؛ خدا عاشق نیست او عشق است؛ و این عظمت و مهربانی توسط ما فرصت حضور می یابد؛ وقتی دست ناتوانی را می گیریم؛ یا با عشقی خالصانه به حرفهای انسانی تنها و درمانده گوش می سپاریم؛ یا گره از کار کسی می گشائیم؛ جهان در انتظار ظهور ماست؛ کار خدا خلق انسان بود و رسالت انسان تجلی خداوند بر روی زمین؛ انسان نردبانی است که خداوند توسط آن از فراز آسمانها بر زمین گام می نهد و ما عظیم تر از آنیم که می پنداریم.

                                            برگرفته از کتاب مسعود لعلی

نوشته شده در دوم مهر 1387ساعت 17:10 توسط Quiet| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست