تبليغاتX
دو استکان چای داغ
دو استکان چای داغ

     روزی مرد جوانی نزد   شری راماکریشنا    رفت و گفت : " می خواهم خدا را همین الان ببینم " کریشنا گفت: " قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی  "  . او آن مرد را به کنار رود گنگ برد و گفت :" بسیار خوب حالا برو توی آب " .

    هنگامی که جوان در آب فرو رفت ، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت .عکس العمل فوری آن مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص بیشتر از آن نمی تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.در حالیکه آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می کشید ، شری کریشنا از او پرسید : " وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می کردی؟ آیا به فکر پول ، زن ، یا بچه یا اسم و مقام و حرفه خود بودی؟!

مرد جوان : نه به یگانه چیزی که فکر می کردم هوا بود.

کریشنا : درست است ، حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید!

 

برگرفته از کتاب: « شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید " مسعود لعلی»

نوشته شده در بیست و هشتم دی 1387ساعت 16:37 توسط Quiet| |

جهان لیوان چای من است!

با گرمایی که فقط چند لحظه دوام می آورد و فلسفه ای که یک عمر اسیرت می کند! !

جهان لیوان چای من است!                                                               ( میلاد تهرانی)

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:25 توسط Quiet| |

بعد از ۱۰۰ پستی که نوشتم  به نظرم بهترین موضوعی که نوشتم اینه!

داستان تاجر و ماهیگیر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری

رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 

ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

 

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

 

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا

اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

 

ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی

و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت

میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم

لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

 

ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!

 

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت

خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

 

ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که

می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده

و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی…!!!!!!!

نوشته شده در نوزدهم دی 1387ساعت 16:21 توسط Quiet| |

از ماه لکه ای بر پنجره مانده است.....

از تمام آبهای جهان قطره ای بر گونه تو....

و مرزها

آنقدر  نقاشی خدا را خط خطی کردند...

که خون خشک شده دیگر نام یک رنگ است!!...(عبدالمالکیان)

نوشته شده در پانزدهم دی 1387ساعت 10:37 توسط Quiet| |

دكتر علي شريعتي:0

حسين(ع)  ؛ بيشتر از آب , تشنه لبيك بود . اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند!!

نوشته شده در دهم دی 1387ساعت 23:16 توسط Quiet| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست