تبليغاتX
دو استکان چای داغ
دو استکان چای داغ

گاه باور های قدیم

فرصت هایی تازه را از ما دریغ می کنند...

خودت را رها کن...

می شود سقوط به اوج ! را تجربه کرد.      (میلاد تهرانی)

 

 

 


> جهل ترس می آورد.

>> لابد اون بالاها یکی فکر ما بوده ...

>>> عید فطر مبارک (بگیر فطره ام را .. نخور آنرا ! ... چرا که در این رمضان قوت غالبم "غم" بود- ماث)

نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:34 توسط Quiet| |

همیشه به یاد داشته باشیم آنچه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست!

" ماندن" زیر آب است.

(؟)

 


> اونجا که خدا برات لالایی می گه ....

>> بهترین راه پیش بینی آینده " ساختن " آن است .

نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:4 توسط Quiet| |

چه خانه ی سرد و احمق و بی روحی است

-طبیعت-

که خدا از آن رفته باشد....

و چه شب دراز و تاریک و زمستانی ست

-تاریخ-

که "علی" در آن مرده باشد!!        (دکتر شریعتی)


تنها به نگاه "او" دل می بندم.

نوشته شده در هجدهم شهریور 1388ساعت 14:31 توسط Quiet| |

این روزها آنقدر هوایش ابریست که  بادهای غالب هم بر این ابرها غلبه نکردند! ....

شاید سالها بعد بفهمد که این اتفاقات زندگی اش را...

شاید سالها بعد حکمت خدا را درک کند

شاید سالها بعد بتواند بیشتر خدا را حس کند

شاید سالها بعد بفهمد آواز یک چکاوک یا آذرخش در آسمان نشانه ایست برای مسیر زندگی اش

شاید سالها بعد خدایش را بیشتر و بیشتر لمس کند

شاید سالها بعد ...

نه !

از همین امروز تصمیم گرفته است بیشتر فکر کند ...... " لقوم یعقلون" بر روی زمین تفکر کنید ..

امروز توکل می کند تا در درک کردن نشانه های الهی ، خدایش همراهی اش کند ...

می داند می تواند و می داند آنچه خیر اوست می شود دیر یا زود ..

... یاد جمله ای از نهج البلاغه می افتد "" آرام باش و توکل کن ، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن،آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است!! "

چند راهی...

و او توکل به خدایش کرده و سخت ترین مسیر را انتخاب می کند

"شاید"   را از ذهن اش دور می کند

و مطمئن است که کنار همه این شایدها ، خدایی وجود دارد که او را به این فهم می رساند تا بتواند با بالهایش پرواز کند و با ایمان قوی تر بر فراز مشکلات راهش را ادامه دهد ...

 

امضا : خودم


جمله ای از دوستم رضا :

سخته ندونی و نتونی - سخت تر اینه که بدونی و نتونی - دردناکه که بدونی و بتونی و نذارن!!!

اینم وبلاگش  "گفتگوهای تنهایی" .....

نوشته شده در دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:7 توسط Quiet| |

پُر بودم و سیر بودم و سیراب

و لذتم تنها این که ...

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما ...

این بس که " می فهمم "!

خوب است...

احمق نیستم 

(دکتر شریعتی)

 


از امروز به صفات مثبت افراد حاضر در زندگی ام بیشتر توجه می کنم


 

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت 11:22 توسط Quiet| |

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد . رفت به دنبال خدا بگردد و گفت : تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت . نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده به او گفت چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن و درخت زیر لب گفت :

ولی تلخ تر آن است که بروی و بی ره آورد برگردی .

......

دستهای مسافر از اشراق پر شدو چشم هایش از حیرت درخشید و گفت  سالها رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای، این همه یافته ای !

درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم . و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست

(؟)


 اینجا عصر آدمای دیجیتالیه...


 رنگ صدایت ، آشنا ، سبز است ... مثل دعای ربنا!! سبز است ... از یاوه ها چیزی نمی ماند ... باغ وطن با این صدا سبز است .


... وقتی خدا نباشد همه چیز مجاز است ... داستایوفسکی


 وبلاگ دوستم رو معرفی می کنم ... ببینین >   گفتگوهای تنهایی

:نوشته ای از خودش

و اکنون من و تو دو روح آزاد شده در پیشگاه خداوندیم

من در گوشه ای برای قبولی قضاوت اعمال تو دعا می کنم و

فرشته ای اسم مرا به پیشگاه حضور فرا می خواند

نوشته شده در پنجم شهریور 1388ساعت 9:36 توسط Quiet| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست