تبليغاتX
دو استکان چای داغ
دو استکان چای داغ

بارَش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت.دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.

دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد.

خدا دانه ی گندم را فوت کرد.مورچه می دانست که نسیم نَفــَس خداست....

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت : " گاهی یادم می رود که هستی! ، کاشکی بیشتر می وزیدی"

خدا گفت :"همیشه می وزم ، نکند دیگر گمم کرده ای !"

مورچه گفت: " این منم که گم می شوم بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد".

خدا گفت : " اما نقطه سرآغاز هر خطی است".

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : " من اما سرآغاز هیچم  و ریزم و ندیدنی ، من به هیچ چشمی نخواهم آمد"

خدا گفت :" چشمی که سزاوار دیدن است می بیند! ..چشم های من همیشه بیناست "

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت...

پس دوباره گفت: " زمین ات بزرگ است و من ناچیزترینم .. نبودنم را غمی نیست."

خدا گفت : " اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟!

تو هستی و سهمی از بودن برای توست! در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد

خدا دانه را به سمت اش هل داد

هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست!!

"عرفان نظرآهاری"


> مهربونی کارٍ من ، بی تفاوت آدما.....

 

>> خدا درد های ما رو دیده! آخرش اونه که فقط دارو رو می ده....

نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:1 توسط Quiet| |

نکته مهم این است که هرگز دست از پرسش نکشیم. کنجکاوی همیشه موجب شور و هیجان است.

انسان هنگامی که به رازهای ابدیت ، زندگی و ساختار شگفت انگیز واقعیت می اندیشد ، بی اختیار

دچار هراس و حیرت می شود.کافی است که انسان بکوشد تا هر روز ، اندکی از این اسرار را دریابد.

هرگز کنجکاوی مقدس را از دست ندهید

                                                                                    "انیشتین"


> سهم ما از این زمین پر ز آب ، گاه ، تشنگیست....

 

>> شب! نباید ، توو دلم خونه کنه!.....

نوشته شده در چهاردهم مهر 1388ساعت 18:11 توسط Quiet| |

حضرت علی (ع) :

آداب و رسوم خویش را بر فرزندانتان تحمیل نکیند زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند.

 

 


> نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت ، می توان آغاز کرد و پایان خوبی داشت!

 

>> اگر در جریان رودخانه ی زندگی صبرت کم باشه ، هر تکه چوب ، سدی عظیم بر سر راهت خواهد بود.

>>> صدای پای تو که می روی و صدای پای مرگ که می آید ... - حسین پناهی

 

نوشته شده در سوم مهر 1388ساعت 12:6 توسط Quiet| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست