تبليغاتX
دو استکان چای داغ
دو استکان چای داغ

ترسیده بودم از این تردید که دیر زمانی بین من و آسمان دیوار ساخته بود...

دلم می گرفت وقتی صدایم نرسیده به آسمان ، پژمرده می شد

 و هیچ روزنه ای نبود تا حقیقت را تجربه کنم....

ترسیده بودم

اما امشب

دوباره باران گرفت...

و کسی در دلم زمزمه کرد   " هنوز هم می شود به معجزه ایمان داشت "... )؟(

 

 

 

> آهاای زمین یه لحظه تو نفس نزن!.....

 

>> خیلی سخته .. می دونم... رسمش همینه ....

 

نوشته شده در بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:1 توسط Quiet| |

پازل زندگی آدمها به تنهایی پیچیده نیست!

پیچیده می شود وقتی

کسی از بعضی  قطعه های پازلت خوشش بیاید و با خود ببرد!....

پیچیده تر می شود وقتی

کسی بیاید تمام قطعات اش را روی قطعه های پازل ات بریزد و بعد بگوید بیا دو نفری پازلمون رو بسازیم!!

 

                                                                                                      (؟)

> نمی خوام رسم زشت این زمونه رو  بلد شم!.....

 

>> چون با تو  ام! پیش کسی سرم رو خم نمی کنم ....

 

 

نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت 18:35 توسط Quiet| |

نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگي آنقدر شيرين که آدمي پاي بر شرافت خود بگذارد.... علی(ع)

 

> نمی بینی کسی از هراس نونش ، جلو حرف ناصواب بنده زبونش......

 

>> من از تکرار بیزارم..

 

>>> لطف خدا مانند یه سینی چای هست :

اگه یه استکان برای خودت برداشتی، بقیه اش رد میشه....

ولی اگه هی برداشتی دادی به بغل دستیت، سینی چای جلوی خودت می مونه

 

 

نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت 15:2 توسط Quiet| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست