ترسیده بودم از این تردید که دیر زمانی بین من و آسمان دیوار ساخته بود... دلم می گرفت وقتی صدایم نرسیده به آسمان ، پژمرده می شد و هیچ روزنه ای نبود تا حقیقت را تجربه کنم.... ترسیده بودم اما امشب دوباره باران گرفت... و کسی در دلم زمزمه کرد " هنوز هم می شود به معجزه ایمان داشت "... )؟( > آهاای زمین یه لحظه تو نفس نزن!..... >> خیلی سخته .. می دونم... رسمش همینه .... پازل زندگی آدمها به تنهایی پیچیده نیست! پیچیده می شود وقتی کسی از بعضی قطعه های پازلت خوشش بیاید و با خود ببرد!.... پیچیده تر می شود وقتی کسی بیاید تمام قطعات اش را روی قطعه های پازل ات بریزد و بعد بگوید بیا دو نفری پازلمون رو بسازیم!! (؟) > نمی خوام رسم زشت این زمونه رو بلد شم!..... >> چون با تو ام! پیش کسی سرم رو خم نمی کنم .... نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگي آنقدر شيرين که آدمي پاي بر شرافت خود بگذارد.... علی(ع) > نمی بینی کسی از هراس نونش ، جلو حرف ناصواب بنده زبونش...... >> من از تکرار بیزارم.. >>> لطف خدا مانند یه سینی چای هست : اگه یه استکان برای خودت برداشتی، بقیه اش رد میشه.... ولی اگه هی برداشتی دادی به بغل دستیت، سینی چای جلوی خودت می مونه 
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



