دو استکان چای داغ
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیل از آن می گذرد... زندگی شاید ... ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد... زندگی شاید ... طفلی است که از مدرسه بر می گردد... یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید : "صبح بخیر" - فروغ فرخزاد - > دل دلایلی دارد که عقل از آن آگاه نیست... >> برو توو تاریکی همه چی رو توو نور ببین! (باید اینو بدونیم که بدترین شرایط زندگی من و تو ، آرزوی یکی دیگس)......
زندگی شاید ...
نوشته شده در دوم تیر 1388ساعت
11:17 توسط Quiet| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



